فانتزیم اینه که؛یه روزکه داریم بااکیپمون(آرا اس ام اسی ها[داداشا و آبجیای گلمو میگم^__^])توی پارک قدم میزنیم، اتفاقی الهام خانومو ببینیم که دمپایی ابری خیس بدست داره داش کامرانو دنبال میکنهداش کامی ب ما میرسه با لب و لوچه ی آویزون که تف ازش میچکه زل بزنه تو چشمای هممون و با بغض بگه ؛غلط کردم به همین دکمه اینترمون که یه ماه آذوقه غذایی توش ذخیره کردم قسم دیگه دس به موزای دسر نمیزنم...همین لحظه الهام از راه برسه و با وساطت اکیپ این قضیه ختم بخیر شه ماهم خوشحال و خندان بشینیم تو پارک .یهوهمه یه دفعه ببینم سرو صدا میاد برگردم بگم_امیرمحمدوسایلار مگه دستم بهتون نرسه شما باز شماره دادین ...امیر21 برو منطقه پسرا فک نکن خودتو بین دخترا قایم کردی نمیبینمت عه...یه لحظه ببینم عباس کو؟...تو همین لحظه سلنا با یه شروار کردی صورتی قلب قلبی و یه بلیز صورتی که روش نوشته just abbas با کفشایی که بوی پِهِن میده از راه برسه و یه قری به موهاش که داره ازشون شیر میچکه بده و با ناز بگه عباااااااس بعد داش عباس مث پلنگ زخمی از راه برسه و از پشتش داد بزنه :سَرت تو کالبااااااس...بعد سلنا برگرده بگه...
ادامه در پست بعدی
اگه بالای ۱۰۰۰ لایک بخوره بقیشو میذارم