ظهر یکی از روزای قشنگ و گرم بهاری (!)
مشغول صرف ناهار به همراه اهل خونه بودیم ....
برادر عزیز بنده ناهارشو سه سوته تموم کرد و رفت که به کاراش برسه !!!
بابا خطاب به اینجانب : زینب جان بیا سالادای داداشتو تو بخور !
- نه بابایی نوموخوام !
بابا- چرا دخترم ؟
- عاخه با دستش خولده !
بابا - با دستش خورده با پاش که نخورده !( بعد یه ثانیه مکث ) گرچه دست و پاش زیاد باهم فرقی هم ندارن!(ینی کشته مرده ی بهداشت داداشمم !!)
انفجـــــــــــــــــــــــــار بنده از خنده !!!
بارانی از برنج !!!
قیافه ی برنجی بابا !!!O_0
فرار اینجانب !!!
و دیگر هیچ ....