خ
خوبه والا...(•_•) ۱۰ سال پیش
جوک

یکی از اون فانتزیایی که خدا تا حالا نصیببم نکرده اینه که..
دارم تند تند توی پیاده رو راه میرم تا برسم خونه...یه جونی میاد محکم تنه میزنه به یه پیرزنی که کلی واسه عید خرید کرده...همه ی پلاستیکاش پخش میشه و میوه ها میریزه کف پیاده رو...جوون بی توجه بازم به راهش ادامه میده...
گوشیم زنگ میخوره
من.بله مامان؟
مادر گرام. جرا نمیای ؟
من.دارم میام.
میرم سمت پیرزن
من.سلام حاج خانوم.کمک میخواین.
پیرزن.ممنونت میشم مادر
میوه هارو جمع میکنم وبقیه ی وسیله هارم از دستش میگیر�
من.کجا تشریف میبرین؟
پیرزن. خونه ام
من.کدوم وریه؟؟؟
بادستش به کوچه فرعی اشاره میکنه
من.پس پیش به سوی خونتون
دره خونه رو بازمیکنه ووسیله هارو میذارم توی حیاطش
من.خب دیگه من بااجازه تون رفع زحمت کن�
پیرزن.""" خیلی ممنون مادر ایشالا عاقبت به خیر شی""""
یه لبخند بزرگ تمام صورتمو ر میکنه
من. چاکریم...
گوشیم دوباره زنگ میخوره
مامان.مهمونا اومدن کجایی؟؟؟
من در حالی که دارم می دوم... اومدممممم�
تا باشه از این فانتریای دوست داشتنی...^___^

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.