استاد تاریخ قرآن مون تو دانشگاه یه روحانی پیرمرديه که خیلی هم باحاله
میگفت زمان جنگ یه شب زمستونی تو جبهه(درست یادم نیست فکر کنم کرمانشاه یا کردستان) اومده بوده وضو بگیره برا نماز (خب تو اون شرایط هم آب نبوده و گیر آوردن آب هم مصیبتی بوده) از رفیقش جای آب رو می پرسه رفیقش هم ادرس کتری آب رو بهش میگه، این بنده خدا هم میره وضوشو میگیره و نمازشو هم می خونه، بعد نماز صورتش شروع به سوزش می کنه اون هم میره به دوستش ميگه و تازه اون موقع وقتش رفیقش می فهمه قضیه از چه قراره
نگو دوتا کتری کنار هم بوده یکی نفت بوده یکی آب، اینم با نفت وضو گرفته بوده!
هیچی دیگه مجبور میشه تو سرمای زمستون دست و صورتشو بشوره دوباره وضو بگیره نماز بخونه!