چند شب پیش میخواستیم بریم عروسی ،بابام حسابی تیپ زده بود،
منم فاز خودشیرینی برداشتم (در أصل پول لازم بودم)
گفتم : باباجونی چقده خوشکل شدی ایشالا دوماد بشی خودم برم برات خواستگاری ...
آخرین تصویری که تو ذهنمه صدای قهقهه ی بابام بود که از حرفم ذوق زده شده بود ،و لبخند مرموز و ماتی که روی صورت مامانم نشست...
هرچی فک کردم بقیشو یادم نیومد...
چشامو باز کردم دیدم دورم سفیده ،دکتر اومد بالای سرم گفت :مامانت سلام رسوند گفت ایشالا عروسیت
الان دارم با ویلچر دنبال خانواده واقعیم میگرد�
آی لاو یو فور جوک
أنا مصدوم +_@