پ
جوک

اقا پدرم یه سری از سفر اومده بود بعد ما همه ریش گزاشته بودی�
منم لباس مشکی پوشیده بودم رفتم فرودگاه بعد منتظرش بود�
خلاصه پدرم اومدو منو دید اقا رنگش زرد بعد اومد جلو منو بوسید گف چی شده
چرا مشکی پوشیدیو نمیدونم ریش داری بگو من طاقتشو دارم و ازین حرفا دیه
بعد من گفتم متاسفانه.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شما ک رفتی من ریش گزاشتم بعد میخواسم مس همون جوکه بوده باش�
اقا بابای مام بی اعصاب چونان چکی زد ک صداش تو کل فرودگاه پیچید
هیچی دیه منم دیگه نه ریش گزاشتم ن لباس مشکی پوشیدم :))
این داستان هم برگرفته از کتاب تخیلی غاز در پیاده رو بود
دیوونه هم خودتونید
واللااااا بااین نوناتون
:)))))))))))))

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.