B
B4sh3_ Baw_To_Kh0OBi ۱۰ سال پیش
جوک

آغــــا من یه خاطره ای دارم از 3 ماهگیم... خودم یادم نیستا تعریف کردن D:
خودنوادمون اکثر فامیلای نیزدیکمون از جمله بیست و چهار عمه و خاله و دایی عمو ( که همه بزرگوار و سخاوتنمند هستن ) و فرزندان گرانقدرش ( من ؟ پاچه خواری برا رمز وای فای ؟ عمراَ ) رو برای مهمونی دعوت کرده بودن . همه چیز تدارک دیده بودن از انواع غذا ، همه دور چنتا سفره بزرگ جمع شدن . کل برنجایی که تو اون قابلمه بزرگا هم پخته بودن رو ریخته بودن تو یه دیس بزرگ که بریزن توی سینی بذارن جلوی هر پنج شیش نفر ... یعنی وقتی که آدم شانس نداشته باشه همینه ، مامانم منو گذاشت جفت اون دیسه که لباسمو عوض کنه شلوارمو در اوورد ، یدفه ینفر صداش زد منو نیمه کاره گذاشت رفت :|
منم با یک لبخند ملیح بچگونه رو لبام ( در ضمن برادر من تو گوشت فرو کن بچه 3 ماهه چمیدونه شاشیدن توی ظرف غذای هزار نفر کار بدیه ؟؟) یکمی به این مثانم فشار اومد و... اونطوری که در اون لحظه هدف گرفتم کیم وو جین هم نمی تونست هدف بگیره و بطور اسرار آمیزی شلیک به هدف خورد و آب از ظرف می چکید !! (مدیونید اگه فک کنید 6 نفر شیرجه زدن که خودشونو قربانی کنن که بقیه غذا بخورن ولی حیف که هدف گیری من قوی بود ) . آقا یعنی تا الآن که سال ها می گذره ، هروقت یکیشون منو می بینه میگه چطوری نیما شاشو ؟ یعنی اصلا هروقت این جمله رو می شنوم خـــــــــــــــــــورد می شم !!
دختراشون که منو میبینن بجای تیپ و قیافه تـــــکـــم ( بعله داش ) یاد اون صحنه دلخراش میوفتن !! اصن من هدفی دیگه واسه زندگی ندارم ...
اشکام داره مث این برنامه کودکا از بغل صورتم مث آبشار میریزه سریع برم تا غرق نشدم ...

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۳ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.