ما چند هفته پیش مهمون داشتیم. غذا را آوردم سرسفره برای مهمونها...سریزم دور دادم...یکهو دیدم یک از فامیلای دورمون کنارش کسی ننشسته بود... منم خوشحال که جا خالی پیدا کردم... دویدم کنارش نشستم شروع کردم با اشتها به غذا خوردن.غذام کباب برگ با پیاز و سیر ترشی بود...این فامیل ما غذاش تموم شد بعد و نوشابه خورد.منم سریزو برداشتم رومو بهش کردم که تعارف کنم. یک بادگلو 4 مرحله تو صورتوم زد.که مدت زمانش 5 ثانیه به بالا بود... جدا یک لحظه از زندگی ناامید شدم... بوی سیر و پیاز خیلی ملیح باکتریا چشممو سنگ سار کرد.بعد تو مرحله چهارم یک بوی تندیم بالا اومد بعد که کارش تموم شد گفت:ببخشید چند روزیه پوده کردم. تازه فهمیدم چرا زن و بچه اش اینقدر لاغرن.چون من بعد از اون ماجرا یک هفته به خوراک نیومدم.