ع
عاطفه1381 ۱۰ سال پیش
جوک

یه روز یه پسری خودشو به خواب زده بود و به حرفای مامان و باباش گوش میکرد
مامانش گفت 'بیا این خرمون رو بفروشیم و با پول اون برای پسرمون عروسی بگیریم'
فردا صبح شد و پسر از خواب پاشد و دید که خر نیست چیزی نگفت .
اما پس فردا دید که نه به خواستگاری میروند ونه خبری از خر است
او که خجالت میکشید بگوئید پس کی به خواستگاری میروید به جای آن گفت مادر جان پس چرا خبری از خر نیست :-)

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.