هفت سالم که بود مامانم بعضی وقتامنو میذاشت پیش پدربزرگم که یه مغازه نمیدونم چی داشت.مغازه بین یه پیتزایی و یه میوه فروشی بود.
اگه ظهرا میموندم اونجا میرفتم تو پیتزایی ویه پیتزا همونجامیخوردم و بعد پدربزرگم پولشو میداد.
ی روز ظهر نرفتم پیتزایی گیر داده بودم که از اون سیب سبزای خوشگل تو میوه فروشی میخوام.
پدربزرگم هم رفت نیم کبلو خرید اورد بخورم.یدونه بزرگشو برداشتم شستم وگاز اولو زدم:به به چه خوشمزه بود.گاز دومو محکم تر زدم و وقتی به اومدم گاز بعدی رو بزنم دیدم سیبه قرمزه.نگو دندونمو با قبیله خورده بودم.پدربزرگمم وقتی فهمید بهم گفت مواظب باشم درخت سیب از تو دلم نیاد بیرون
واسه همین تا یه هفته بعد به جای اب نوشابه میخوردم که ریشه مثلا این درخت دندونو بخشکونه :)))