مامان یکی از رزیدنت های قلب (دانشجو تخصص) زنگ زده خونه برای خواستگاری (خیلی ممنون ایشالله قسمت شما هم بشه) بعد مامانم بدون اینکه به من چیزی بگه جواب رد داده!( خیلی ممنون ایشالله قسمت شما نشه) بعد پسره تو بیمارستان به دوستم گفته بود با من حرف بزنه راضیم کنه که حداقل یه فرصت صحبت کردن بهش بدم اگه نخواستم بعد جواب رد بدم. دوستم اومد به من گفت. منم از همه جا بی خبر اصلا نمیدونستم راجع به چی صحبت میکنه! بعد که جریان رو برام تعریف کرد فهمیدم کار مامان خانومه! اخه دفعه اولش نیست که ماشالله ! اومدم خونه بهش میگم:این که دیگه خوب بود همه معیارهایی که من می خواستم رو داشت ادم با شخصیتیه میذاشتی بیاد اگه خوشت نمیومد بعد میگفتیم نه!!
میگه: یعنی می خوای یکی که شبیه خودته رو برداری بیاری تو این خونه که حوصله هممون از این بیشتر سر بره؟!!!
الان میخوام برم با این دلقک سیرک نزدیک خونمون صحبت کنم ببینم داماد مامانم میشه یکم سرگرمش کنه یا نه؟!!! اینم مامان خواستگارپرونه من دارم؟!! قربونش برم نمیدونم از جهیزیه دادن میترسه یا الکی مثلا خیلییییییی دوسم داره!!