ف
جوک

سوار بر ماشین پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و مثل همیشه به کودکان کار که هر کدام چیزی میفروخت نگاه میکردم. اما یکی از بچه هااا کاغذی در دست داشت و عاجزانه التماس میکرد بخرید!
متعجب شدم و کودک را صدا زدم .
گفتم :چه داری؟
گفت : سند
گفتم : سند قلب شکسته و دستهای پینه زده ات؟
گفت : جوک نگو بابا. سند باشگاه استق لاله گذاشتن مزایده سگ نخریدش حالا دادن به من شاید واسشون اینجا بتونم بفروشم ….

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.