نصف شبی رفتم از تو یخچال ی چی بردارم بخورم , یکم نون و پنیر برداشتم در حال راه رفتن بودم و داشتم میخوردم ک پام خورد ب لبه میز تو هال ...
از قضا مامانم هم اونجا خواب بود ... بیدار شد و نگاه کرد تو چشام و بعد آروم خوابید و منم یه نفس راحت کشیدم ^-^
حالا صبح پاشده داره واس بابم تعریف میکنه : دیشب خواب دیدم ی میمون داره آدامس میجوه خیلی ترسیدم :|