و
وبگرد بیکار ۱۱ سال پیش
جوک

دیروز رفتم خونهی مادربزرگ پدر بزرگم واسه یه مقاله خاطره ی شب عروسیشون را بگن
مادربزرگم :ننه شب عروسی ما بهار بود ولی اینقدر برف اومده بود که تا زانو تو برف بودیم واسه همین مارا با شتر بردن لباس عروس نداشتم که یه چادر کرمی رنگ بود :(((
بهار ... برف .... تازه ماجرا اینجا جالب می شه
بابا بزرگم اومد نشست گفت :زن چرا داری الکی می گی روز عروسیمون زمستون بود هواش مثل همین الانم افتابی بود ....:( مامان بزرگتم با اسب سفید بردیم .....+_- برای لباس عروسشم اجی خودم خیاطی می کرد یه دست کت و دامن بلند براش دوخت
مامانبزرگم:وخی مرد (پاشو مرد) حافظه من بهتر کار میکنه وخی خجالت بکش از کجا اینارا سرهم کردی؟
نکنه زن دوم داری ؟
دیدم اوضاع خیطه مامان بزرگمم داره حرص می خوره پاشدم اومد بعد امروز بابا بزرگم زنک زده میگه خاک تو سر این دختر تربیت کردنتون 50 ساله بازنم دعوا نکرده بودم به خاطر این ...
من *_@
عروسی #_-
دیگه خودتون بقیه را تصور کنید

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.