دیروز رفتم خونهی مادربزرگ پدر بزرگم واسه یه مقاله خاطره ی شب عروسیشون را بگن
مادربزرگم :ننه شب عروسی ما بهار بود ولی اینقدر برف اومده بود که تا زانو تو برف بودیم واسه همین مارا با شتر بردن لباس عروس نداشتم که یه چادر کرمی رنگ بود :(((
بهار ... برف .... تازه ماجرا اینجا جالب می شه
بابا بزرگم اومد نشست گفت :زن چرا داری الکی می گی روز عروسیمون زمستون بود هواش مثل همین الانم افتابی بود ....:( مامان بزرگتم با اسب سفید بردیم .....+_- برای لباس عروسشم اجی خودم خیاطی می کرد یه دست کت و دامن بلند براش دوخت
مامانبزرگم:وخی مرد (پاشو مرد) حافظه من بهتر کار میکنه وخی خجالت بکش از کجا اینارا سرهم کردی؟
نکنه زن دوم داری ؟
دیدم اوضاع خیطه مامان بزرگمم داره حرص می خوره پاشدم اومد بعد امروز بابا بزرگم زنک زده میگه خاک تو سر این دختر تربیت کردنتون 50 ساله بازنم دعوا نکرده بودم به خاطر این ...
من *_@
عروسی #_-
دیگه خودتون بقیه را تصور کنید