د
جوک

پریشب شیفت بودم صبح که ساعت ۸ شیفتم تموم شد ابجیم زنگ زد :فتاااااااااااااااااااااااااانهههههههههههه :|||| زووودی بیا خونه ما هیلا و ایهان (خواهرزاده هام)هوس پارک کردن ::::||||| بیا بچه هام دارن تلف میشن $_$
من: :| ب من چ ابجی خودت ببرشون من الان خستم خودت ببر مثه اینکه بچه های تو ‌هستنا :| ابجیم: خیلی بی رحمی فتان :/ اینا خواهر زاده هاتن غریبه نیسن که حالاهم گمشو برو :||| قط کرد منم دلم سوخت براش :(( دوباره زنگیدم : الو اجی باشه قبول بگو‌حاضر شن بیام
آبجیم: واااااااااااااااااای مرسی فتانه جونم :-** من :||||| خب حالا لوس بیمزه بگو بیان پایین وایسادم
خلاصه اومدن رفتی�
هیلا و آیهان : خاله جونیییییییییییییییی خانومیییییییییییی دکی خانووووووووووم :| فتان جوووووووووووووون |:
من: جون دلم عزیزای خاله ؟ ^________^
میشه بریم آرین و مهدیس و دینا (اولی اون یکی خواهر زادم دومی سومی برادر زاده هام )رو هم ببریم :-* باشه خاله جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟
من :||||||||||||||||| نه خیییییییییییییییییییییییییییر نمیشه شما ها هم اضافی هستین داشتم میرفتم بکپم نذاشتید اه :(
اونا :فتان جونمممممممممممممممم ( :| ) میشه میشه میشه میشه؟
من باشه بابا سرمو بردید بذار زنگ بزنم بهشون :/
خلااااااااااااااصه اوناهم اومدن حالا من موندم و زن داداشم با 5 تا گودزیلا :|
رفتیم ائل گلی (بلههههههههههه تبریزی هستیم ^____^)
سوار همه ی این آت و آشغالا نمیدونم اسمشون چیه شدن عاخرش چون میدونن من از اینجور چیزا خوشم نمیاد به زور منو کشوندن به طرف این اسکیت یو ::::::::::|||||||||||||||
تهنایی سوارش شدم :( قلبم اومد تو دهنم وااااااااااااای نمیدونید خیلی ترسیده بودم
بعدش رفتیم یه ناهاری بخوریم بعدش بریم خونه رفتیم یه پیتزایی اونجا هم دو سه تا پسر هم سن من نشسته بودن . مذاکرات ^_^ گودزیلاهارو داشته باشید :|
مهدیس : وااااااااااااااااااااای عمه جونم اون پسره رو ببین چقد خوشگلههههههههههه ابرو هاشم برداشته عروسکیه واسه خودش :|
هیلا: واااااااااااای عاره مهدیس جونم خیلی خوشگلن خاله برو زنشون شو :||||||||||||||||
آیهان : اه اه چقد زشتن ولی به نظرم برا خلاص شدن از شر فتان کیس (تاکید میکنم کیییییییییییییس :| ) خوبین 8|||||||||||||||||
من :!@#%^*(+*|@@#$
زن داداشم !@#$%^&*)()*&^%$#@|{}[],؛؛آأ،ِّژ
مهدیس و هیلا ^___^
آیهان و آرین :/
دینا( این که فقط میخورد فک کنم فهمید قراره من حساب کنم اندازه 5 نفر خورد :| )
تازههههههههههههه بالا ترین رده ی سنیشون 5 ساله :| اونوخ من تا 18 سالگی هیچوخ به ازدواج فک نکردم :| یه همچین آدمی هستم :))

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.