اعتراف میکنم من موقعی که دبیر میاد سر کلاس خیلی ساکتو مظلومم(از ترس انضباط)...یه رو دبیر دین و زندگیمون داشت از یکی از بچه ها ایراد میگرفت و منو مثال زد و رو به اون دختره گفت:ببین این شقایق چقدر آرومـــــــــه!اما تو یکسره داری جوک میگی و مسخره بازی در میاری!دیگه تکرار نشه!
عاقا تا این گفت جوک من یاد فورجوک و افقققققققق افتادم!
بعد معلمه داشت در مورد کنکور حرف میزد منم هنوز فکرم درگیر افق بود ولی به معلمه نگاه میکردم...یهو معلمه منو نگاه کردو گفت:بعله!هدف ما آموزشی که زود از یاد آدم بره نیست!ما برای رسیدن به مقصد اصلیمون یعنی رفتن به کجا درس میخونیم؟(دستشو طرف پنجره برد و به آسمون اشاره کرد!)حالا تو چش منم ذُل زده بوووووووود...
منم که پــَـــــرت!یهو بلند گفتم اُفـــــــــــق!!!
هیچی دِِِِِِِیِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــگه!کلاس رفت رو هوا و منم واقعا راهی دیار افق شدم!