دیشـب مامان بزرگـم میگـه : وای وای وای . . .ایـن بخـواد شوهـر کنـه تا شخـص مورد نظـرش که از همـه نظر کـامل باشـه پیـدا کنـه پدر مارو در میـاره از بس ایـراد میگیـره !
مامانـم : غلـط کرده ! [O_o] حـداکثـر تـا آخر ترم دوم دانشگـاه بعـدش پِخ پِخ خونـه شوهـر !
من : نخیــر,خـونه بابام راحتـم . . .
مامانـم : کی میخـواد فیس و افـاده هـات و اینـو نمیخـورم,اینـو نمیپوشم,این کـارو نمیکنمـت رو جمـع کنه؟ تـا آخر عمـر بخـوام دنبـال تو بـآشم؟از این خبـرا نیسـت !تا تـرم دو رفتـی رفتـی . . .نرفتـی میدمـت به یـه کورِ کچل گـدا ! [O_o]
مـــآدر نیس کـه نامادریــه!!!! :(((
اگـه شبیـه بابامـ نبـودم میگفتـم پرورشگـاهیم :(((((