سلام دوستیان
امروز یکی ازفامیلامون هوس بزن بزن کرده بود بعد زنگیدن که بابا�
با چن تا ازمردای دیگه برن وساطت کنن.الان که بابام برگشت گفت بابایی
چرا همش تو اتاقی بیا سرتو بزار رو پام دلم برات تنگ شده
منم(o_O) تو دلم یه ذوقی کردم گفتم وای بعدعمری بابام مارو تحویل گرف.
سرمو گذاشتم رو پاش بعد مامانم اومد پیشمون ،بابام از دعوا تعریف میکرد ووقطایی
که حرص میخورد با دستش میزد تو سرم(منو با پاش اشتباهی گرفته بود)
وقتی حرفاش تموم شد جیم شدم تواتاق باور کنین همین الآن که دارم پستو مینویسمم
سرم درد میکنه .بابای محبتگره من دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قررررررررررربوووووووووون محبتاش برررررررررررم