این خاطره خنده دار نیستا!
یه بار با بابام رفته بودیم مغازه که شیر و پنیر و چندتا چیز دیگه بخریم..اون زمان کلاس سوم یا دوم دبستان بودم:)
یواشکی جوری که بابام نفهمه یدونه گردو برداشتم و خوردمش...ولی بابام دید...وقتی از مغازه اومدیم بیرون یدونه سیلی محکم زد زیر گوشم...از اون به بعد دیگه بچه خوبی شدم!o-0
از همین جا از صاحب مغازه معذرت میخوام(آقا ابراهیم شرمنده...رودسر♥)