میخوام واستون یه داستان تعریف کن�
یکی بود یکی نبود
یه پیرمردی بود که در کلبه ای چوبی زندگی میکرد
پیرمرد در یک صبح زیبا داشت در مزرعه خود کار میکرد که دچار حمله قلبی شد
الان تو سی سی یو بستریه
واسش دعا کنید .قصه ام خراب شد:(
ای بابا نشد ما یه داستان آموزنده بگیم
حیفـــــ...:|