خونه بابابزرگم بودیم...عید قربان بود(همین امسال)
داشتم آهنگ میخوندم:
بارونی که میباره از چشمامه دلگیرم از هر کی که تو دنیامه
همیشه وقتی اینجوری داغونم تو رو به راهم میکنی میدون�
یکدفعه مامانم گفت:خر..خفه شو دیگه با این عرعر کردنات:|
یک لحظه خودم رو یه خر فرض کردم کنار یه گوسفند تو حیاط:|