صبح داشتم میرفتم بیرون بابام صدام زد گفت سلااام دختر گلم. بدو بیا که نیمرو درست کردم برات!!! من هنگ کردم . به خدا میدونستم تله گذاشته برام ولی گفتم شاید واقعا محبت پدرانه باشه.
آغا بنده نشستم سر میز چشمتون روز بد نبینه بابام شروع کرد به تخریب کردن من!
بابام: الان وقت بیدار شدن از خوابه؟؟؟ باز شالو کلاه کردی بری کدوم جهنم دره ای؟؟؟ چرا اینقد ادکلن زدی؟؟؟ درس که نمیخونی فقط برو بگرد!!!! و...
خلاصه دو لقمه کوفتمون شد! یعنی هدف اصلی بابام تخریب من بود! :((
اینم باباس من دارم. :((((