سـرجـلسه امـتحان نـشسته بـودم یـه پـسره اومد نـشست بـغل دستم گفـت تو رو خـدا بـرسون ایـن سـومین باره که ایـن درسو امـتحان مـیدم بخـدا مـیرم سـرکار وقـت نکردم بـخونم .!مـنم گفتم بـاشه!
امتحان شـروع شد اول خـودم حل کـردم بعد شـروع کردم به رسـوندن؛ این پـسره هم تند تند مـینوشت یـهو دیدم مراقـب داره مـیاد سرمو کـردم تو بـرگه در به در دنبال افـق میگشـتم..این پـسره هم مـتوجه مراقب نـشده بود (مراقبه بالا سرش بود)هی صـدا درمیوورد پیس پیس جـون مادرت تو رو قـران حداقل چندتا دیگه برسـون 10بشم بابا خیلی نـامردی بابا مـرامتو .....یه ریز حرف میـزد مونگول یدفعه یه پسره که پـشتش نشـسته بـود زد به شـونه پـسره گفت :داداش پــاشو بـرو.....ما که ترکـیده بودیم آ خنـده!! مراقبـه هـم اومد بالا سر پـسره با خنده گفـت:سری بـعد پاس کنی صلوات بفــــرس
طـفلی انقدر التماس کرد کـه آخر مراقـبه راضی شـد برگـشو نگرفت*_*
ولی به هر حال عملیات تقلب با موفقیت انجام شد ^_^