اعتــراف میکنم اون زمــان که فـقـط ثـابت بود وقــتی دوستــای خواهــرام زنــگ میــزدن خونـمون از قصد اون یکی دیگه خواهرمو صدا میزدم بیاد ...
اونام بعد از 30 ثـانیـه خـوشـو بـش میـکردن تازه میـفـمیـدن چی شده ...
منم یه خند های شیـطانی میکردمـو بعــدش تا آخر اون تلفـن مثــل سـگ از دسـت خـواهـرم در میـرفتـم ...