پـــدر محتـــرمـم داشت از ی خــانمــی تعریــف میـکرد که چـقدر پــــول داره ، چندتا خــونه و بــاغ داره و شوهرش چند سال پیش مـرده.
گفتــم: مـرگ مـن مخـشو بزن، اگـه تحمل دوریـه منـم نداری میـام پیش خودتون زنـدگی میکنم،ببینم چند مده حلاجی؟
مـــــــامانم0_o اینجوری چشــاش گــرد شده بود...
بـابـامم برگشت گفت: مـن هیــــــــچ وقت همچیـن کــاری نمیکنم..
حالا مـامـانـم ایـنجوریه^_^ خوشحـــــــــال
ودر ادامه فرمود: تو همین یکیشم موندم اگه قبول میکردن پسش میدادم...
من:))))
بابام:))))))))))
مامانم رفت تا ثابت کنه خانوادش هنوزم قبولش میکنن..ایشالا برگرده
آمـیـــــــــــــــــــــن