دو سـال پـیش خـونه مـادربزگم بـودیم شـب سـاعت 12 بـود هـر کـسی یـه گـوشه خـوابیده بـود دایی کـوچیکم نـامزد بـود کـنار دایی بـزرگم خـوابیده بـود گـوشی دسـتش بـود با نـامزدش پـچ پـچ میـکرد و لاو مـیترکوند دایی بـزرگم گفت:حـسام بـسه قـطع کـن فـردا مـیخوام بـرم سـرکار بـگیر بـخواب
دایی حـسامم گـوش نکرد بـه حـرف زدنش ادامه داد دایی بـزرگم دوباره حـرفشو تـکرار کـرد بـازم گـوش نکرد
یـهو دائیم گـوشی رو از بـغل گـوشش کـشید کـوبـوند تـو دیـوار گـوشی مـتلاشی شـد ..گـفت:طـرف خـوابید؛ حـالا تـو هـم مـیخوابی یـا بـخوابونمت؟!
دایی حـسام O_O
مـا قـبل از شوکه حـادثه O_^
مـا بعد از شـوکه حـادثه ^_^
فک و فامیل بی اعصابه داریم؟!!