قبل از محرم میخواستیم بریم عروسی مسافت هم دور بود از اونجایی که هرجا اسم خوشبختی میاد اسم زیبای من می درخشه قرار شد من با دائیم برم(ماشین دائیمم تَه سیستم های کلاس) دائیم یه کت قهوه ای سوخته از دوران نامزدیش و یه شلوار مشکی با کفش نوک تیز پوشیده بود شده بود یه پا جنتلمن!همه سوار ماشین شدن راه افتادن
من:دائی چرا راه نمی افتی؟!
دائی:یه دس بهش بزنید گازشو گرفت�
رفتیم پایین یه 20متری هُل دادیم تِر تِر تـررررررررر روشن شد سوار شدی�
زن دائیی:احسان وقتی پیاده شدیم تو جلو برو که انگار با ما نیستی!باشه آقا؟
دائی:چرا خانم؟
زن دائی:واسه خودت میگم تو رو میبینن دخترامون رو دستمون میمونن
من:دائی مطمئنی ماشین داره حرکت میکنه؟(سرعت به 40تا هم نمیرسید)
زن دائیی:احسان مرگ من این لگنُ بفروش واااااااااااااای
دائی:چوب کبریت انقدر آتیش نسوزون
من:چیزی نگفتم که فقط میخواستم بگم یواش برو بآ قلبمون اومد تو دهنمون!
دائی خداییش بیا اینو بده میراث فرهنگی بیائو باعث افتخار خانواده شو
دائی:ابوطیاره باباتو بده اونجا کپک
زن دائیی:احسان چراغ قرمزه ولش کن رد کن برو اینجا ماشین باکلاس زیاده(چادرشم محکم گرفته بود رو صورتش مردم نبینن)
دائی:خانم باید به قانون احترام گذاشت
یه گدائه اومد زن دائیم گفت احسان یه پولی به این بنده خدا بده !گدائه یه نیگا به ماشین انداخت رفت سراغ یکی دیگه
زن دائی:احسان خـــــــــــــاک تو سرت گدام دلش به حال ما سوخت
من:پُختی�
دائی:بیا دائی جون این دستگیره رو بگیر بزن اون تو؛ شیشه رو بده بالا باد بیاد کولر روشن شه
من:ببین تکنولوژی با ملت چه کرده!!
خوابمون برد دائیم صدا زد پاشید عروسی تموم شده دارن میرم دنبال عروس پاشید مام بری�
زن دائی:من با این لگن هیچ جا نمیام من پیدا میااااااا�
حالا دائی بدو زن دائی بدو ملت دم تالار غش کرده بودن !! آخرشم نتونست قانعش کنه زن دائیم با ماشین یکی دیگه اومد!!
فک وفامیل ما رو باش ^_^