دسته جارو مامانم تو حلقتون اگه دروغ بگم دیروز صبح بیدار شدم (به زور چشمام باز نمیشد تو خوابو بیداری راه میرفتم) رفتم گلاب به روتون دست به اب داشتم برمیگشتم که یه دفه پام رفت توی بشقابی که مامانم واسه صبحونه توش نیمرو درست کرده بود منم طی یک عملیات یه نگاه به این ور دیدم کسی نیست یه نگاه به اونور بازم کسی نیست خیلی شیکو مجلسی رفتم تو اتاق بعد چن دقیقه مامانم صدام زد که بیا صبحونه حاظره سرسفره نشستم و پدر محترمه هم از راه رسید گفت به به نیمرو هم که حاظره سر صبحی میچسبه اقا همرو تا اخر نوش جون کرد حالا حسابش کنید نیمرو با پای من یکسان شده بود منم هیچی دیگه تمام سفره رو به جای صبحونه گاز زدم قربونش برم میگفت از همه روزا خوشمزه تر شده اما بیچاره تا شب کارش به دکتر کشید