در حالت چرت بودم که آبجیم که ازدواج کرده و اون روز مهمونمون بود صدام زد و گفت یه لباسی که واست کوچیک شده و دیگه لازمش نداری،نداری؟
من با چشمانی پر از خواب پتو رو زدم کنار و با یه صدای خسته گفتم برا چی؟
در اومد گفت علی لباسشو خیس کرده لباس نیوردم واسش میخام تنش کن�
من!!!!!!!!!!!!!!!!!!
علیه هشت ماهه:اونقه اونقه.....
و دیگر هیچ...
خدایا ممنونم که باوجود این فک و فامیل موجبات خنده و شادی مارو حتی موقع خاب فراهم میکنی...