بچه ها چندروز قبل از شروع ایام محرم رفته بودیم عروسی یکی از فامیلامون بعد این دوماد یه داداش کوچولو داشت حدود5ساله!
بادختر عموم وارد سالن شدیم یه دفعه دیدم این داداش دوماد داره جیغ میزنه و گریه می کنه و داد می زنه میگه هیولا...!
برگشتم پشت سرمو نگاه کنم...
چشمتون روز بد نبینه دیدم عروس و دوماد پشت سرمون دارن میان و عروس شینیونی به اندازه ی یه هندونه3 تنی کرده و کلاه شنلشم روی سرش بود و گلی هم که دستش بو دو نگو من خداییش فکر کردم گل روی ماشینو دوماد کنده داده دست عروس...!
آقا خداییش من زهرم ترکید چه برسه به اون بچه...!
بیچاره فامیلای عروس و دوماد توی هم گره خورده بودن تا این داداش دوما بگیرن ساکتش کنن...!
فکرکن...
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخ