ینی من باید برم خودمو بکشم از دست این گودزیلاها بخدا. دیشب خونه خالم شام دعوت بودیم گودزیلای خالم 3 سالشه دختره اسمش سارا هستش و گودزیلای ما هم 4 ساله دانیال اسمشه تو اتاق نشستم دیدم گودزیلای خالم زانو غم بغل گرفته گریه میکنه بهش میگم چیشده ساراعزیزم میگه دانیال بهم پیشنهاد ازدواج داد دیروز اونو با یه دختره دیگه دیدم بش گفت که دوستش داره و هر کاری واسش میکنه ... من دیگ وسایلو جمو جور کردم برم افق نمیدونم اینا بزرگ ن چی میشن بخدا