میخوام یه روز عادی رو که به مامانم گفتم ساعت هفت بیدارم کن رو براتون تعریف کنم...
-ساعت6:00- مامانم: پاشوووووو ساعت شیشه...
-ساعت6:05-مامانم: پاشوووووو ساعت شیش و نیییییییمههههه.....
ساعت6:10-مامانم:پاشووووو ساعت یه رب به هفته......من دیگه صدات نمیزنما!!!!
-ساعت6:15-مامانم: ساعت هفت شددددد.....اصا نمیخواد یری....همه جا تعطیل شد .....ظهره دیگههه!!!!
درین حالت من یه لبخند میزنم و دوباره تخت میخوابم.....
-ساعت6:20- صدای نعره زدن بابام میاد که میگه: پااااااشیییییینننننن من نونی بربری خریییییدم!!!!
بعدشم بابام صدای رادیو رو تا ته زیاد میکنه و خودشم با آهنگ رادیو میزنه زیر آواز....بعدشم صدای بشکن کلفتی میاد!!!!
خیلی عصبانی از خواب پا شدم که برم غر غر کنم....رفتم تو آشپزخونه دیدم:
بابام با عرق گیر و شلوار کردی یه نون بربری دستشه و داره آواز میخونه!!!
داداشمم درحالی که صورتشو نشسته وچشاش پف کرده داره قر میده و بشکن میزنه!!!!
مامانمم داره غش غش میخنده :|:|:|
ینی با آهنگ رادیو داشتن خودکشی میکردن...فک و فامیله داریم؟؟؟