p
peransese4jok ۱۲ سال پیش
جوک

آقا چندسال پیش بابابزرگ من تو بیمارستان بستری بود مشکل ریه داشت از بیمارستان زنگ زدن گفتن آقا دیگه آخراشه بیاد با پدرتون وداع کنید مام ایل طایفه جمع شدیم ریختیم تو بیمارستان آقا تا رسیدیدم دم اتاقی که بابابزرگم توش بستری بود یه تخت اووردن بیرون روش ملافه سفید کشیده بودن مُرده بود خاله ها دایی های منم اون صحنه رو دیدن جیییییغ داااااااااد شروع کردن به گریه کولی بازی درمیووردن پرستارام هی میگفتن خانم آقا اینجا بیمارستانه ها!!!
خاله هام: بــــــــــــــابــــــــــــــا آی بابا بی بابا شدیم ای خدااااااااااااااااا جیغغغغغغغغغغ چنگ مینداخت تو صورتش
دائیم: بابا چرا ما رو تنها گذاشتی دستشم گذاشته بود رو صورتش تریپ غمگین برداشته بود
دائیی بزرگم: بابا بابا کمرم شکست هی وای هی وای
ما نوه هام که منبع احساسات وایستاده بودیم کنار دیوار
یه لحظه یه صدای همراه با ناله و نامفهوم میومد از تو اتاق منو پسرخالم نیگا کردیم دیدیم بابابزرگم هی میگه پدرسگا من اینجام میگم من اینجاااااام دلم خوشه بچه دارم کره خر تحویل جامعه داد�
حالا بیا به اینا بفهمون که باباتون زنده اس
پسرخالم:دایی آقاجون زنده اس اوناها ... دایی(با گریه):دلداری فایده نداره خودم دیدمش دیگه رفت
پسرخالم:خاله آقاجون زنده اس بخدا... خاله: ای خدااااااااااااااااااااااااااا بی بابا شدم
پرستارام که افتاده بودن زمین دیگه خنده نمیذاشت که به اونا توضیح بدن
پسرخالم کُفری شد دست داییمو گرفت کشید برد تو اتاق گفت بیا اینم بابات
خلاصه قضیه رو فهمیدن و تموم شد بابابزرگم میگفت من واسه حفظ ابروی خودمم که شده حالا حالاها نمیمیرم. دو سال بعد فوت شد خدا رحمتش کنه!!!

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.