*+*//■■^__^clonre*+*//■■^__^
ســیدی(بععله خواهرم دانشجوی ادبیات عربه بهم یاد داده موشکلیه؟؟)این مدرسه ی ما گف ما رو ببره راهیان نور ما هم راهیان نور ندیده تا خونه یورتمه رفتیم به مامانم میگم: برم ؟؟میگه :خدا خیرشون بده یه در دنیا ده هزار در آخرت بهشون بده من دست این مدیرتونو میبوسم میگم واسه چی؟؟میگه واسه این که چن روز ریخت نحس تو رو نمیبینم :| جواب پدر: برو اصن از همین الآن برو پیشواز چ میدونم برو دم مدرستون چادر بزن! میگم : دویست هزار ریال پول میخواد ها!! میگه : اگه 10 میلیاردم بخواد شده شب کاری کنم از شیکم خودم بزنم تو رو میفرستم برو فقط برو امیدوارم از این قطار داغونا بهتون بیفته کلن یه سره به جای راهیان نور بری جهنم :| جواب خواهر : خواهش میکنم خواهر کوشولوی عزیزم برو اگه یه وخ خدایی کرده نِفله ای ، شهیدی ، چیزی شدی با سهمیت واسه ارشد میرم دانشگا :| جواب برادر : بری دیگه بر نگردی ( جواب کوتاه و مختصر و مفیدی بود)تمام خانواده با هم ایشالا:|
حالا فردا که واسه بچه ها تعریف میکنم که میام مگه باور میکنن آخه هیچ کودوم از دوستامم خانوادشون نمیذارن که برن چون میترسن با توپ و خمپاره لت و پار شن :|
عایا من رو از توی سطل ماست روبان قرمز پیچیده پیدا کردند ؟ اصن مهربونی و دلسوزی توی خانواده ی ما موج مکزیکی میزنه :|