يكي از فانتزي هاي معكوس من اينه:
با خانواده بريم پارك بعد در حال غذا خوردن باشيم يهو چشمم بيوفته به سلنا ببينم جاستين داره به زور سواره ماشينش ميكنه مث ميگ ميگ خودمو برسونم بهشون و روي صندلي پارك وايسم بگم:هووووووي بچه سوسول ولش ميكني يا بچسبم يختو؟ بعد جاستين بگه:خب بعدش چه غلطي ميخواي بكني؟منم با اعتماد به نفس كامل بگم:ميجو ام خر خرتو! بعد جاستين يه پخ بزنه بگه:مال اين حرفا نيستي جوجه برو بزار من به كارم برسم!بعد من خون جلو چشممو بگيره در حالي كه اتش خشم از پهلو هام ميزنه بيرون تسبيمو به سمت افق بچرخونم و داد بزنم:مامااااااااان ! چاقومو بيا از تو شلوار كرديم بده من دستم بنده!(ادامه در بست باييني)