دیـشـب رفـتـه بـودیـم خـونـه مـادر بـزرگـم .. یـکـی از ایـن نـوه هـا خیـلـی کـنـجــکـاو و شـیـطـونـه ..
قـرار شـد کـه مـادر بـزرگـم یـکـم بـخـوابـه بـعـد بـبـرنـش حــمـوم .. هـنـوز مـاهـی هـای عـیـدشـو داشـت ..
مـا از اتـاق اومـدیـم بـیـرون کـه راحـت بـخــوابـه .. چـنـد دقـیـقـه ای نـگـذشـتـه بـود .. صـدای نـعـره از تـو اتـاق اومـد بـیـرون ...
همـگـی مـث بـز پـریـدیـم تـو اتـاق ... خخخخ .. نـوه ش تـنـگ آب رو خـالـی کـرده بــود رو سـرش .. گـفـت مـادر بـزرگ .. بـیـا خـودم هـمـیـنـجـا حـمـومـت مـیــکـنـم ؟؟
من : (&_^)
علف های هرز توی باغچه : اااااااا
مادربزرگم : برو حیا کن .. بیام قیافه مادربزرگمو بذارم جلوی انظار عمومی ؟