امروز مامانم وسط سالن پذيرايى يه سفره پهن كرده بود داشت گوشت پاك ميكرد . منم آشغال گوشتا رو ميديدم حالم داشت به هم ميخورد ، بهش گفتم مادر من پاشو برو تو آشپز خونه پاك كن من حالم داره بد ميشه .! گفت به درك كه بد ميشه . چند دقيقه بعد گفت بيا سر اين گوشت رو بگير من ببرم گفتم بدم مياد يه پوز خند زد ! همون موقع در زدن رفتم در رو باز كردم ديدم زن همسايمونه با دختر 18 سالش .! كه گفت مامانت خونس!؟ گفتم بفرماييد . دارن گوشت پاك ميكنن.! اونم رفت تو سالن و با مامانم گرم گرفت دخترشم كنارش نشسته بود . اقا نميدونم چى شد كه مامانم گفت : پسر من از ديدن گوشت خام و دست زدن بهش بدش مياد
زن همسايه : دروغ ميگى مگه ميشه !!
من : مادر مزاح ميكنن . من داشتم كتاب ميخوندم براى همين نتونستم كمكشون كنم گوشت كه چيز بدى نيست.!
مامانم يه تيكه اشغال گوشت برداشت و در عملى غافلگير كننده خيز برداشت طرف من بدبخت .! منم كه از گوشت بدم مياد چنان نعره اى زدم و خودم و از رو مبل پرت كردم رو زمين كه زن همسايمون و دخترش تا سه ساعت داشتن ميخنديدن .! جالبه مادرم ول كن نبود منه بدبخت و با اون تيكه گوشته همچنان داشت دنبال ميكرد منم از رو مبلا ميپريدم .!! فكر كنين يه پسر 24 ساله رو با اين حركات موزون و نعره هاى گوش فلك كر كن اونم جلو دختر همسايه داف و خوشكلش :| بعد ببينين چى كشيدم من :|
خو چيكار كنم بدم مياد .!!!! مگه چيه :|