بچه بودیم تقریبا 6-7 سال
خونه پدر بزرگم جمع شده بودی�
بعد منم بچـــــه بودم یه دفعه یه صدای ناهنجاری از ما درومد
بزرگــترا هم ماست مالی کردن :
- ا دیدی صدای هواپیــمارو ؟
- نه بابا صدای بمــــب بود !! :|
منم پیش خودم فکر کردم چه با استعــــداد
شب رفنیم خونه نرســـــیده : زااارت !
بابامم نه گذاشت نه برداشت خعــلی شـــیک مجلسی دستشــو با صورتــم آشنا کرد
اون شب چیزی نگفتــم فقط به مدت گیج بودم اونجا قربون صدقم رفتن ولی اینجا کتکــم زدن ؟!
خوب میشـــــم آیا ؟!