من وقتی 7یا8سالم بود یه جوجه داشتم خیلی هم دوسش داشتم هر روز باهاش میرفتم تو حیاط بازی میکردم باهم بدو میکردیم.......اسمم براش گذاشته بودم.......نوک کج.......اخه نوکش کج بود منطبق نبود........به روحش قسم راست میگ�
تا اینکه اون روز شوم فرا رسید ودخترعموی بوووووووووقم اومد خونمون ازم ی سال کوچیکتر بود.جوجمو گرفت رفت تو خیابون انداختش تو جوب تازه باهاش بای بای هم کرد(بعدا خودش گفت)
به روح نوک کج جونم قسم 10دقیقه باهاش قهر بودم و 5دقیقه گریه کردم(از بچگی حالو حوصله ی گریه نداشتم.......مرد عمل بودم)
بعلهههههههه........همونطور که گفتم مرد عمل بودم یه هفته دیگه رفتیم خونشون انگشتر طلاشو انداختم تو چاه دستشویی تا جیگرم جلا گرفت
خبیثم خوتی!!!!!!!!!