ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻼﻏﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ، ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﻤﺎﻥ ﺗﺒﺮ ﺍﺳﺖ !
@fatemah · ۲۴ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۳ رأی)
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻼﻏﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ، ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﻤﺎﻥ ﺗﺒﺮ ﺍﺳﺖ !
کوچک که بودم ترس بزرگ من ، سیاهی بود …
حالا که بزرگ شده ام از کوچکی ام در سیاهی چشمانت میترسم !
تو می دانی آن ها که از چشم می افتند دقیقا کجا می افتند ؟
چندیست دنبال خودم می گردم …
نمی دانم چه دردیست دوست داشتن …
همین که پای کســـی به دنیایت باز می شود
پایت از این دنیــــــا بریده می شود …
بی انصاف...
من برای داشتنت دلی رو به دریا زدم که از اب واهمه داشت
عجیب است دریا ، همین که غرقش میشوی پس میزند تو را ، مثل تو !
بی انصاف...
من برای داشتنت دلی رو به دریا زدم که از اب واهمه داشت
حال “من” دیدن دارد وقتی کسی حال “تو” را میپرسد …
یه وقتایی اونقدر هیچکس حالی ازت نمیپرسه که آدم شک میکنه نکنه مرده و خودش خبر نداره !
به جاده که نگاه میکنم چقدر دلم برای راه رفتن تنگ میشه ،،،
کاش روزی … باهم یه لحظه چشماتو ببند و ببین :::: من و تو باشی�
یه جاده ی بی انتها باشه … هوا هم بارونی باشه …
اگه اینا باشه هیچ وقت خسته نمیش�
حتی تاول پاهام رو هم دوست خواهم داشت
نه نمیدانی …
هیچکس نمیداند … !
پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد …!
نمیدانی …!
کسی نمیداند …..!
این آرامش ظاهر و این دل ناآرام …!
چقدر خسته ام میکند …
از سرم که بیفتی ، دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ... روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر....
یـــک وقـــت اشتبـــاهـــی مـــرا از خـــاطــــرت پـــاک نکنــی ؟!
هــر وقـــت پـــاک کــن دستـــت بـــود
بـگــــو
از روی کاغـــــذت بـــــروم کنـــار ...!
عمری تلف میکنیم برای کسانی که ارزش ثانیه ای را هم ندارند …
<p>
شما يادتونه ؟ اونوقتا وقتي نمي خواستن تلويزيون ببينيم دست ميزاشتن پشتش مي گفتن داغ كرده .. الان مي سوزه .. بايد خاموشش كني..ما هم گوش مخملي سريع تلويزيون رو خاموش ميكرديم.....</p>
<p>
انگشتم را نخ بسته ام تا به یاد آورم فراموشت کرده ام !</p>
<p>
گاهی دوست دارم بدون پک زدن
فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد
شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من</p>
<p>
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم...
من` میگریستم` به` اینکه` حتی` اوهم` محبت` مرا` از`سادگی ام`
میپندارد</p>
<p>
لعنتی هرچه داشتم رو کردم ! اما تو … اسیر نشدی… سیر شدی!</p>
<p>
تنهایی یعنی :
نه خودش هست که از تنهایی درت بیاره نه فکرش اجازه میده تنهاییت رو با کسی دیگه پر کنی …</p>