به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی.... بنشین....
آفتاب دم کرد�
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست...
@RED BOYE · ۹۷ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی.... بنشین....
آفتاب دم کرد�
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست...
بند کفشهایش را گره میزنند...
محکم !!!
باز کردن با خود اوست هنوز نمیداند...
زندگی همین است برایش گره میزنند و او در باز کردن تنهاست!!!
سالها،ماهها،و روزها میگذرد...
توبی من وبا او ...خوشحالی...
همین برای دل تنهایم کافیست ...
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریش�
چند وقت است که هر شب به تو می اندیش�
به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت . . .
از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ، هم بسازد...
همه میگفتند من و تو همدیگرو رها کنیم چون به درد هم نمیخوریم اما نمیدونستن که ما همدیگرو واسه دردهامون نمیخواستیم...
باران بهانه بود، که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی ...
ای کاش نه کوچه انتها داشت و نه باران بند می آمد ...
روی هرشانه،سری وقت وداع می گرید.
سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست...
لاک پشت صد ها بار توبه می کرد اگر می دانست ، بیرون آمدن از لاک آرزوی مشترکی است بین او و عقاب بالای سرش ...
تلنگر کوچکیست باران ...
وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست ...
دو نگاهی که کردمت همه عمر...
نرود تا قیامت از یادم ...
آن نگاه اولین که دل بردی !!!
آن نگاه آخرین که جان دادم !!!
با همین دست به دستان تو عادت کردم / این گناه است ولی جان تو عادت کردم / جا برای من گنجشک زیاد است اما / بر درختان خیابان تو عادت کردم / گرچه گلدان من از خشک شدن میترسد / به ته خالی لیوان تو عادت کردم / مانده ام آخر این شعر چه باشد افسوس / بر نداشتن پایان تو عادت کردم .
تا ته قصه بمون ، تو فانوس منی امشب ، بری تاریک تر میشم ....
کجایی آسمون صافه ؟!
نه این آغاز بی فرجام ....
نه موندن های بی حاصل ....
نه رفتن های بی هنگام ....
امروز به تو محتاج ام به حالی که تو میدونی ، هوا بدجوری دلگیره ، نرو بی چترت و بارونی ! ....
ترک کردن آدم ها هم آدابی دارد!
اگر آداب ماندن نمیدانید
لااقل درست ترکشان کنید تا ترک بر ندارند....
حالا فهمیدم چرا ترکم کرد و رفت
من میخواستم مالک دلش باش�
اما او ....
فقط یک مستاجر میخواست…
سخت ترین بازی روزگارمان این بود...
یادت هست ؟؟؟
تو چشم گذاشتی و من پنهان شدم ...
و اما تو دیگری را پیدا کردی ...
کسی در باد میخواند،تو را در اوج میخواهم ...
برای ناز چشمانت،چه بی صبرانه می مانم...
دلم تنگ است و بی یادت ، در این غربت نمیمانم...
تو هستی در وجود من ،تو را هرگز نمیرانم ...
دلم نه عشق میخواهد و نه دروغ های قشنگ ...
نه ادعاهای بزرگ و نه بزرگهای پر ادعا ...
دلم یک فنجان قهوه داغ میخواهد و یک رفیق گرم که بشود با او صحبت کرد...
و البته !!!
پشیمان نشد ...
همیشه درد از دیگران است گاهی از نبودنشان،گاه از بودنشان....
به حساب خیالبافی ام مگذار،اماستاره ای دارم درتاریکترین شبها فقط خواستم بدانی که میتوان دلخوش کردبه چراغهای کوچک یک هواپیما...