دوش که غم پرده ما میدرید
خار غم اندر دل ما میخلید
در بَرِ استاد خرد پیشها�
طرح نمودم غم و اندیشها�
پیر خرد پیشه و نورانیا�
برد ز دل زنگ پریشانیا�
گفت که «در زندگی آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!
رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!
زانچه نداری ز چه افسردهای
و زغم و اندوه دل آزردهای؟!
گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست
ور بِکِشی یا بکُشی دیو غ�
کج نشود دست قضا را قل�
آنچه خدا خواست همان میشود
وانچه دلت خواست نه آن می شود