ن

نسیم

@girsoz · ۳۸ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۵ رأی)

ن
نسیم ۹ سال پیش
پیام

داستان واقعی
سر کوچه ما یه بوستان خیلی کوچیکی هست که تنها دوتا نیمکت داشت. تازه چند روز بود که اومده بودیم این محله(تهران، ستارخان). هر روز صبح ها ساعت 7 که از سرکوچمون رد میشدم تا برم سرکار، روی اون نیمکت ها می دیدم رویکیش یه خانم خوابیده و رو یکی دیگه یه آقا، شبیه معتادا نبودن ، نمیدونم. تابستون همین امسال بود(1395)هوا گرم بود میشد بیرون خوابید ولی دم صبح یه شبای کمی سرد میشد. هر روز که از سرکوچمون رد میشدم رونیمکت ها اونارو میدیدم. یه روزایی فقط تنها آقاهه بود و خانمه نبود.
همیشه اون ساعتی که من میرفتم اونا خواب بودن.یه لباسی رو لوله کرده بودن زیر سرشون بود. هربار که میدیدمشون با خودم میگفتم مقصر منم؟ یا پدر مادر من ؟ یا نسل های گذشته؟ مقصر کیه که همشهری من، هم وطن من ، هم جنس من شباشو اینطور روز میکنه. یعنی من آدم بدیم که این صحنه رو هر روز میبینم و بدون کمکی رد میشم؟! میخواستم کمکشون کنم ولی نمیدونستم چطوری. تا اینکه بعد از یک ماه یه روز که از سرکوچمون رد میشدم دیدم هر جفتشون هم نیستن، دیگه هیچ وقت ندیدمشون. شاید یکی کمکشون کرده بود ، شاید یکی بهشون سرپناهی داده بود، شاید یکی بهتر از من ها پیدا شده بود و از این زندگی تنها زنده بودن نجاتشون داده بود. اون روز هر دو نیمکت های بوستان ما رو جمع کرده بودن. بوستان سرکوچه ما دیگه کسی نیست شب رو به صبح برسونه آخه بوستان سرکوچه ما دیگه نیمکت نداره.

ن
نسیم ۹ سال پیش
پیام

خیلی سخته...
باشی با کسی،تا فراموش کنی کسی رو که نشد باهاش تا آخر باشی.
تا تکرار شه روزای قشنگی که قبلا تجربه کردی.
این یکی، کاراش، حرفاش هرچقدر هم خوب باشه فقط خوبه ، دیونه ات نمیکنه !
اونی که رفته انگار همه حس های خوب رو هم با خودش برده....
.
.
بعد دلت دو جور تنگ میشه
یکی برای اونی که نیست
یکی برای اون احساسی که دیگه نیست...