✔یه داستان واقعی میخوام از زندگیم بگم✔
وقتی بدنیا اومدم 8ماهه بودم...طبق نظرات پزشکا نوزاد7ماهه زنده موندش محتمل تر از یه نوزاد8ماهه است....ولی خوب من با دستگاه های خاصی زنده موند�
فقط یه مشکلی بود...
تو قلبم 2تا سوراخ وجود داشت.
مامانم که متوجه این موضوع بود تصمیم گرفت منو بیمه امام حسین کنه و برام نذر کرد
بار دوم که رفت مطب پزشک برای معاینه قلبم...میگفت تا دکتر میخواسته ببردت
معاینه گریه کردم...دکتر پرسیده چرا گریه میکنی خانم از چیزی میترسی؟!ِ
مادرم هم گفته نه من مطمعنم بچم خوب میشه چون اونو بیمه امام حسین کردمش
پدرم و پزشک از شنیدن این حرف و گریه کردن مادرم میخندند
اما بعد از اینکه دکتر منو معاینه میکنه,متوجه میشه هردو سوراخ قلبم پرشدند
وبا کلی تعجب میاد روبه رو مادرم که همچنان در حال گریه است میشینه و میگه:
یه بار دیگه بگو بهم چیکار کردی؟؟
یادم میاد همیشه مادرم بچه بودم بهم میگفت تودختر امام حسینی
البته میدونم اصلا لیاقتش رو ندارم حتی شرمنده ایشون هم هستم....ولی همیشه اماحسین رو دوست دار�
محرم نزدیکه...امیدوارم امام حسین شفاهت همه مون رو بکنه....
منم چون امسال تولدم درست روز عاشورا میفته دوباره یاد این خاطره برام زنده شد.
خدایا شکرت