امروز خواستم بچه خوبی باشم و کتاب گلستان سعدی رو باز کردم بخونم. حالا اولین حکایتی که خوندم این بود:
یکی از بزرگان بادی مخالف شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از وی صادر شد. گفت ای دوستان مرا در آتچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید. شما هم به کرم معذور دارید
شکم زندان باد است ای خردمند/ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فروهل/که باد اندر شکم بار است بردل
خخخخ
شانس منو داشته باشین: یعنی من فورجوک میام همیشه جوکهای به این محتوا صفحه اوله، سعدی باز میکنم باز قصه همینه...کتاب علمی هم بخونم باز در مورد همینه...دیگه محمد موحدی رو عادت کردیم ولی از سعدی انتظار نداشتم