باران؛
آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟ پاسی از شب که گذشته ست چرا بیداری؟
آن دوچشم پرغم را به کجا دوخته ای؟ دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟
تو که تصویرگر قصه ی فردا بودی، تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی..
آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟ کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟
آخرین بار که بر مزرعه من باریدم، روی دستان تو من شاپرکی را دیدم..
تو چرا خشک شدی؟او چرا تنها رفت؟ من که یکسال نبودم چه کسی از ما رفت؟
این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن، این منم آبی باران تو مرا باور کن..
آدمک؛
باور از خویش ندارم که چنین میبارم، بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم..
نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست، نه برای تب من فرصت بهبودی هست،
آنکه پروانه شدن را زمن آموخته بود، دلش انگار به حال دل من سوخته بود..
شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پاشد،رفت وانگار دلم مثل خدا تنها شد..
آری این بود تمام منو این بیداری،جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟
برو که آدمکی منتظر باران است، او که با شاپرک قصه ی ما خندان است..
من و این مزرعه هم باز خدایی داریم..