گوشه ای دنج
کلبه ای کاه گلی
چند تکه هیزم برای گرم شدن
سکوت و چند روز فراموشی ..
@less · ۵۸ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۱۰ رأی)
گوشه ای دنج
کلبه ای کاه گلی
چند تکه هیزم برای گرم شدن
سکوت و چند روز فراموشی ..
به زمين ميزني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود
ديدمت واي چه ديداري واي....................."فروغ فرخ زاد"
روز اول پيش خود گفت�
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفت�
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بود�
ظلمت زندان مرا ميكشت
باز زندانبان خود بودم ..........................."فروغ فرخ زاد"
سلام ،
شايد اگر واژه اي مثل "سلام" نبود
"من"
امروز اينقدر تنها نبود�
و منتظر شنيدن صداي
"تو"
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود
ولي به خون جگر شود
سال ها ،
از تاريكي حكايت خويش ،
مي گوئيم !!
كي "بامداد مي رسد"
تا لب از قصه
فرو بنديم؟
چشم هايت ،
سيراب سيراب
صدايم ،
تاول زده از تشنگي
برويم دعاي باران بخوانيم
تو با دل من
من با دل تو
باور كن با لبخند چترهايمان
برمي گرديم
هي ....
رسم ما اين نبود ،
پر كشيدن از تو
دل گرفتن از من !
سكوت از تو
"شيون"از من !!!
رسم ما ،
اين نبود
در بي قراري هاي ه�
پرواز از تو ،
پريشاني از من !!!!!
از كنارم گذشتي
و با خيابان و باران ،
خاطره شدي
مي داني :
آن شب شعر كه مي خواندي
زيباتر از تنهايي ات ، شده بودي
و من چه زود فهميدم ،
دير عاشق شدم !!
به آيينه
لبخند زدي
و من ،
آيينه را شكست�
گفتي "شاعران چه بي طاقتند" !!!
اشكهايم به زير پلك مي جوشد و نمي چكد به رخسار اندوه
بيهوده ات اميد مي بندم كه از راه باز گردي
ترا به نمي رساند ديگر مگر كه رؤيايت .
سايه ات حالا سايه ي سرم دور نرو آنقدر كه از يادت برو�
نه اينقدر كه سير شويم
تو از خواب من ، من از خواب ديدنت
طوري حرف بزن كه آن ور قلبت را ببين�
لبخند بزن جوري كه برهنه اي در آينه
بيا برويم از زير اين سقف
هيچ قابي لياقت تو را ندارد .
حرفا محض زبون داري نيس
همين كه واي ميسي و حرفي نمي زني
خودش كلي حرفه .
از ما دو تا
تو شايد بهتر مي دانستي كه اينگونه دور شدن ،
هر چه نزديكتر شدن است .
به انتظارت
پنجره به پنجره
خانه ها را ،
آوار تو كردم .
و به جستجويت ،
ستاره به ستاره
كهكشان ها را آواره ات
قرار نبود ،
اينگونه بي قرارم كني
قرار نبود ،
باران ببارد و تو نباشي .....
كارمان به جايي رسيده كه طوري بايد دلتنگ شويم كه به كسي بر نخورد.......!!
امروز هم نيامدي !
چترم را بستم،
و تا پاسي از شب
در خيابان ها پرسه زدم ،
زير آن همه باران،
چقدر فراموش شده بودي !
فردا ،
خاطره هايت را
برايت پس مي فرستم .
دير يا زود ،
مهم نيست
حسرتي به دل ندارم ،
تنها دلــــــــــم ،
براي تو تنگ مي شود
براي اندوه شــــــــــعرهاي نگفته !!!!
نمي گويم خداحافــــــــــظ
اما در تاريــــــــــكي دستهاي�
چيزي روشن تر
از وداع نمي بين�
و شعر هاي�
كه بر شانــــــــــه هايت
تشييع مي شود.......................