پردهبردار! كه بيگانه نبيند آن روى
غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز!
رهروان در سفر باديه، حيران تواند
با تو آن عهد كه بستند، برآنند هنوز
@mahdi-1994 · ۸۱ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۵ رأی)
پردهبردار! كه بيگانه نبيند آن روى
غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز!
رهروان در سفر باديه، حيران تواند
با تو آن عهد كه بستند، برآنند هنوز
قسم به جان مادرت مرا رها نكن عزيز
ببين كه هفته هاي محرم است و ماتم است
((تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام))
فقط حضور سبز او هميشه جمعه حاكم است
به خون دل بکنم شستشو سر و روي�
ذبيح عشقم و کوي وفا مناي من است
همينکه با تو شريکم به هر غم و شادي
دليل و حجت و برهان اين وفاي من است
تويى، تو نور محمّد، تو جلوه اى ز على
تو سيف منتقمى، عدل پايدار بيا!
زاشك و خون دل، اين خانه شستشو داديم
بيا به مشهد عشّاق بى قرار! بيا!
دنیای با حضور تو دنیای دیگریست
روز طلوع سبز تو فردای دیگریست
بوی بهشت می وزد از کوچه باغ ها
خاک زمین بهاری گلهای دیگریست
جمعه ها ما زائر گل میشویم
شاخساران توسل میشوی�
خشم ما در جمعه طغیان میکند
اشک را در چشم پنهان میکند
اي كاش بشنوم به قنوت شما شد�
من شامل دعاي تو يا ايها العزيز
قلبم گرفته است به داد دلم برس
تا حس كنم صفاي تو يا ايها العزيز
من سوگوار بر سر هر دار مي رو�
شايد شوم فداي تو يا ايها العزيز
اين روز ها ز امدنت مژده مي رسد
بر دل رسد صداي تو يا ايها العزيز
دین من یک کرشمه از تو بود
نیت هر نماز ادرکنی
تو امام نیازمندانی
ای مسیحای ناز ادرکنی
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!
نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن
كه زمين، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه
آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد
بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه
رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست
قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشك فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه
گر قلب خسته دارم شمشير بسته دار�
پيرم ولي جوانم در انتظار مهدي
اي پيك هر شب من لبيك بر لب من
اين است ارمغانم در انتظار مهدي
باشد گواه صبرم چشمان پر ز ابر�
وين اشك خونفشانم در انتظار مهدي
با سوره تبارك در اين مه مبارك
همچون فرشتگانم در انتظار مهدي
جمعه به جمعه نالم ناله برد مجال�
ياسين و ندبه خوانم در انتظار مهدي
من نذر صبح نورم وقف شب ظهور�
زنده اگر بمانم در انتظار مهدي
در بين هر مناجات با وعده ملاقات
ساعات بگذرانم در انتظار مهدي
شب تا سحر بسوزم ديده به در بدوز�
چون شمع نيمه جانم در انتظار مهدي
دستي به سرگذارم دستي به سينه دار�
الغوث و الامانم در انتظار مهدي
ابر كرم بباران بر كوي سربداران
بر كف گرفته جانم در انتظار مهدي
قـائـم مـقـام احـمـد مـرسـل ولـي عـصــر
اي از قـيـامـت تـو قـيـامـت بـپـا بـيـا
در انـتـظار تـوسـت «حياتي»به روزگار
اي مـشـعـل هـدايـت اي رهـنـمـا بيا
چـشـم جهان ز دوري روي تو شد سپـيد
اي يــادگــار سـلـسـلـه انـبـيــا بــيــا
تـا كي بـه پـشـت پرده غيبت نهان شوي
اي پور عسكري،خلف مرتضي بيا
مـا را ز تـيـر طـعــنـه اغـيــار وارهــان
مـرديـم ز انـتـظـار رخـت ، منجيا بيا
كـشـتـي ديـن فـتـاده بـگـرداب اضـطراب
نـوح نـجـات خـلـق، تـوئـي ناخدا بيا
آقا جان...
وسط جازبه ی این همه رنگ
نوکرت تا به ابد رنگ شماست
بی خیال مرذم شهر
ذلم آقا به خودا رنگ شماست
«اللهم عجل لولیک الفرج»