خ

خانم گل!

@خانم گل جون · ۱۵۳ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲۷۵ رأی)

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دلیلش را نیز نمى‌دانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشید.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصیرى تهیه کرده‌ایم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضى و خوشحال هستم ... »
پیش از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسید: «گروه ٩٩ چیست؟»
نخست وزیر جواب داد: «اگر مى‌خواهید بدانید که گروه ٩٩ چیست، این کار را انجام دهید: یک کیسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودى خواهید فهمید که گروه ٩٩ چیست؟»
پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى میز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حیاط را زیر و رو کرد، اما خسته و کوفته و ناامید بازگشت.
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلا دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بیدار نکرده‌اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!
پادشاه نمى‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنین افرادى هستند.
آنان زیاد دارند اما راضى نیستند.
تا آخرین حد توان کار مى‌کنند تا بیشتر به دست آورند.
آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «یکصد» سکه را از آن خود کنند!
این علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همین دلیل شادى و رضایت را از دست مى‌دهند.
آیا شما هم عضو گروه 99 هستید ؟!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها ...
تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...
بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.
آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

ایــنـــایـــی کـــه دروغ مــیــگــن و فــلــفــل مــیــریــزیـــم تــو دهــنــشــون دیـــگـــه دروغ نـــگــن!
درست!
ایـــنـــایــی کـــه زیـــاد حـــرف مــیــزنـــن و یـــه بـــار مــیـــزنـــیــم پــس کــلـــشـــون دیـــگــه حـــرف نــزنـــن!
ایـــنـــم درست!
امـــا ایـــنـــایـــی کـــه فــکـــر مــیــکـــنـــن خـــیــلــی بـــامـــزن و تــو جــمـــع هـــی مــزه مـــیــریـــزن و بـــایـــد چــیــکـــار کــنــیـــم؟
باید تحویل کی بدیمشون؟مدرسان شریف؟بیمارن؟مریضن؟مرض دارن؟کمبود محبت؟کوفت؟

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

آقــا یــه روز بـــا یــکــی از دوســتــامـــون رفــتــه بــودیــم خــونــه یــکــی مــهــمـــونــی صــحــبــت دوغ و ایــنــا شـــد ایـــن دوســت مــن اومـــد بــگــه مـــا یــه مــدت بــلــد بــودیــم دوغ گــازدار درســت مــیــکــردیـــم گــفــت " مــا یـــه مــدت بــلــد بــودیـــم **ز داغـــدار درســت مــیــکـــردیـــم! "
مــن دیگه واقعا حرفی ندارم!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

روزی رئیس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوتر های اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس تلفنی بگیرد.
کودکی به تلفن جواب داد ونجوا کنان گفت سلا�
رئیس پرسید بابا خونس؟
صدای کوچک آرام گفت بله
میتونم با او صحبت کنم؟
کودک خیلی آهسته گفت نه!
رئیس که خیلی متعجب شده بود ومیخواست هرچه سریعتر با یک بزرگسال صحبت کند گفت : مامانت اونجاست؟
بله
میتونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک آرام گفت :نه
رئیس به امید اینکه شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید : آیا کس دیگری اونجاس؟؟
کودک زمزمه کنان پاسخ داد : بله یک پلیس!
رئیس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه میکند پرسید آیا میتوانم با او صحبت کنم ؟
کودک خیلی آهسته پاسخ داد او مشغول است!
مشغول چه کاری؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان!
رئیس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری ازآن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید این چه صدایی است؟
صدای ظریف وآهسته ی کودک پاسخ داد : هلی کوفتر!
رئیس بسیار آشفته و نگران پرسید : آنجا چه خبر است؟
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج میزد پاسخ داد گروه جستجو همین الان از هلی کوفتر پیاده شدند.
رئیس که زنگ خطر درگوشش به صدا درآمده بود نگران و حتی کمی لرزان پرسید آنها دنبال چی میگردند؟
کودک که همچنان با صدای بسیار آهسته ونجوا کنان صحبت میکرد با خنده ریزی پاسخ داد:من!!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می رفتند. هنگام عبور از
کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد
نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو
جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می کشد تا مرده‌ها به
شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می
ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تما�
مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد
و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر
رو به مرد دروازه‌بان کرد: روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر
قشنگ است؟
دروازه‌بان: روز به خیر، اینجا بهشت است.
- چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: می توانید وارد شوید و
هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم.ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد
خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی
آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از
اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود
به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با
درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها
دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ
خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر. مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم. من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای
است. هرقدر که می خواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ، به
کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد
تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید
برگردید. مسافر پرسید: فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلوی
دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط
باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس، در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون
تمام آن هایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند،
همانجا می‌مانند…!!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه
زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلیاز مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه در بالای یه صخره کوه جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن تصمیم می گیرن داد بزنن و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن
…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ
ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس
بخونیم ....!!!!:)))

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

دخـتــره مــیــخــنــده چــشــمــاش مــثــل یــه خــط مــمــتــد مــیــشــه اونــوقــت اســتــاتـــوس زده:
"مــراقــب بـــاش اســیــر چــشـــمـــام نـــشــی!!"
مــاشــالــلــه اعــتــمــاد بــه نــفــس بــعــضــیـــا رو آدم دلــش مــیـــخــواد ســرلــوحـــه زنــدگـــیـــه خـــودش قــــرار بــــده!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

کرایسلر یکی از موسیقی دانان بزرگ پس از اجرای یک برنامه ی برجسته ی تکنوازی مخاطب یکی از حضار قرار گرفت:
آقای کرایسلر !
حاضر بودم نیمی از زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل شما ویولن بزنم!
کرایسلر پاسخ داد : "من هم دقیقا همین کار را کردم !‌"
اگر یک شبه به موفقیت رسیدم ولی همین یک شب سی سال به درازا کشید!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

اون(دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد ، خیلی از پسرها دنبالش بودند ، در حالیکه اون (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچ کس بهش توجه نمیکرد…
آخر مهمونی، دختره رو به نوشیدن ی قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب دعوتش را قبول کرد ، توی یک کافی شاپ نشستند....
پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه ، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر میکرد، : خواهش میکنم اجازه بده برم خونه:
یکدفعه پسر پیشخدمت را صدا کرد: میشه لطفا ی کم نمک برام بیاری ؟ میخوام بریزم تو قهوه ام ؛
همه بهش خیره شدند ، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت تو قهوه اش رو اونو سر کشید. دختر با کنجکاوی ازش بپرسید: چرا این کار رو میکنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم نزدیک دریا زندگی میکردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، میتونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی میخورم یاد بچگی ام میفتم ، زادگاهم ، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده ، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی میکنن.
همینطور صحبت میکرد ، اشک از گونه هاش سرازیر شد ، دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت ، یک احساس واقعی از ته قلبش ، مردی که میتونه دلتنگیش رو به زبون بیاره ، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه ، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خوانوادش مسئولیت پذیره…
بعد دختر شروع به صحبت کرد ، در مورد زادگاه دورش ، بچگیش و خونوادش…
مکالمه خوبی بود شروع خوبی هم بود ، اونها ادامه دادن به قرار گذاشتن ، دختر متوجه شد که در واقع اون مردیه که تموم انتظاراتش رو براورده میکنه :خوش قلبه ، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه ! ممنون از قهوه نمکی ! بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد.
پرنسس یا پرنس ازدواج کرد ، و با هم در کمال خوشبختی زندگی میکردند … هر وقت میخواست براش قهوه درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش میریخت ، چون میدونست با این کار حال میکنه.
بعد از چهل سال مرد درگذشت ، یک نامه برای زن گذاشت ، ؛ عزیزترینم ، لطفا منو ببخش ، بزرگترین دروغ زندگیم رو ببخش ، این تنها دروغی بود که به تو گفتم ـ قهوه نمکی . یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم ، در واقع یک کم شکر میخواستم اما هول کردم و گفتم نمک ، برام سخت بود حرفم رو عوض کنم ، بنابراین ادامه دادم ، هرگز فکر نمیکردم این شروع ارتباطمون باشه ! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم اما ترسیدم ، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم …
حال من دارم میمیرم و ترسی ندارم که واقعیت رو بهت بگم ، من قهوه نمکی رو دوست ندارم ، چون خیلی بدمزه است ، اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تورو شناختم ، هرگز برای چیزی تاسف نمیخورم چون این کار رو برای تو کردم ، تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه ، اگه یک بار دیگه بتونم زندگی کنم ، هنوز میخوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگیم داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم......
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد ، یه روز ی نفر ازش پرسید : مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد ؛ شیرینه

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

ایــنــایــی کــه تــو قــرعــه کــشــی هــفــتــگــی اســمــشــون درمــیــــاد هــمـــون آدمـــایــیــن کــه تـــو مـــدرســـه کــه بــودیـــم تـــا مــعــلــــم مــیــخــواســـت ازشــون درس بــپــرسه زنـــگ مـــیــخـــورد!!
یــعــنــی تـــا ایـــن حـــد اینا شانس دارن مـــاهـــام هــمــونـــایــیـــم کــه تـــا مــعــلــم ازمـــون درس نــمــیــپـــرســیـــد و اتــفــاقـــا بــلـــدم نـــبـــودیـــم روز مــعــلــمـــه شــب نــمــیــشـــد!!
دیــــدم کـــه مــیـــگــمــــااااا

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

در کارخانه ای هنگام ناهار همه ی کارگران کنار هم مینشستند و با هم ناهار میخوردند یکی از کارگرها همیشه با یکنواختی خاص و تعجب آوری بسته ی ناهارش را باز میکرد و شروع به اعتراض میکرد :
امیدوارم که امروز دیگه نارهارم ساندویچ کالباس نباشه...اه لعنت بر شیطان!من از کالباس متنفرم!
او عادت داشت هر روز بدون استثنا از ساندویچ کالباس شکایت کند واین کارهمواره بدون هیچ تغییری هر روز تکرار میشد!
هفته ها گذشت کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمده بودند و سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد وگفت اگر تا این اندازه از کالباس متنفری چرا به همسرت نمیگویی برایت ساندویچ دیگری درست کند؟!
او پاسخ داد‌: منظور از همسرت چیست؟منکه متاهل نیستم!من خودم ساندویچ هام رو درست میکنم!
نتیجه:یادمان نرود تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل افکار تصمیمات و اعمال خود ماست!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

از "وینستون" چرچیل درخواست شد تا دریک مدرسه ی ابتدایی که خود او زمانی درآن تحصیل میکرد سخنرانی کند مدیر مدرسه به دانش آموزان گفت که متفکر دنیای غرب تا دقایقی دیگر برایتان سخنرانی خواهد کرد و به آنان پیشنهاد کرد که قلم و کاغذ به دست گرفته و سخنان اورا یادداشت کنند.
وینستون چرچیل پس از انکه پشت تریبون قرار گرفت نگاهی به اطراف خود کرد وگفت:
هیچ وقت ، هیچ وقت تسلیم نشوید.
سپس رفت و سرجای خود نشست!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

می گویند: مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گفتند: مسجد می سازیم.
گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.
سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟
هلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند!!!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود!!!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت : «یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت ؟»
جالینوس پاسخ داد : «امروز آمده دیوانه ای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود.»
شاگرد گفت : «این چه ربطی به دیوانگی تو دارد ؟»
جالینوس گفت :
گر ندیدی جنس خود کی آمدی کی به غیر جنس، خود را بر زدی
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک در میانشان هست قدر مشترک

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

مــاشـــالــلـــه هـــزار مـــاشـــالـــلـــه!
یـــه "ســـریــــام" هــســتــنـــد انــقـــد قــشــنـــگ مــیـــان تـــو زنــدگــیـــت و گـــنـــد مـــیـــزنـــن بـــه زنـــدگــیــت و بــعـــدشــــم مــیـــرن کــه تـــا مــیــای نــفــریــنــشــون کــنــی مــیــفــهــمـــی کـــه اگـــه از حــق نــگــذری انـــقـــد کـــارشـــون تـــمـــیـــز بـــوده کـــه بـــایـــد بـــراشـــون کـــف بـــزنـــی!
دیـــدم کـــه مــیــگــمـــا...
والا...

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

یــکــی از بــچــه هــا گــفــتــه بـــود چــرا بـــه 206 مــیــگــن 206؟
خــب بــعــد از کـــلـــی تــفـــحــص بـــه نــتـــایــج قـــابــل تــامــلــی دســت پــیــدا کـــردم!
"رازش اینه که از همون ابتدا کارخانه پژو تصمیم گرفت که عدد گذاری مخصوصی برای خودش داشته باشه به همین خاطر عدد راست(صدگان) رو برای تیپ و سایز ماشین گذاشت مثلا 206 که سایز کوچیکی داره 2 گرفت!
عدد وسط(دهگان) همیشه صفر هست یعنی شما پژویی نمیبینید که عدد وسطش صفر نباشه !
عدد آخر یا همون چپ(یکان) سال ساخت خودرو میباشد به این صورت که پژوی 206 در سال 1996 ساخته شد!

پ
پیرهن صورتی ۱۳ سال پیش
پیام

رونــد بــازی اســم فــامــیــل تــو خــونــواده ی مـــا :
مــثـــلا بــــا م!
اســـم : مـــریــــ�
فــامــیــل : مــریـــمــی(بلااسثنا)(یا مثلا مونا فامیل مونایی)
مــیـــوه : مـــوز!
غــذا : مــوز پــلــو (بعد هرکی اعتراض کنه طرف میگه نه خودمون خوردیم درست کردیم این غذا رو همه درست میکنند شما چه جوری نخوردی؟هیچی دیگه یه جور میگه که دهنت بسته شه)
اشــیـــا : مـــوز پـــلاســتــیـــکــی!
رنـــگ : مـــوزی!
و هــمــیــنــجـــور ادامـــه پــیـــدا مــیـــکــنـــه تـــازه گـــاهــی وقـــتـــا بـــوده شــهـــر و کــشـــورم کــشـــور مـــوزســتـــان نـــوشــتــنـــد بـــایـــدم قــبـــول کــنـــی!!
مــیــتــرســـم بـــا ایـــن هــمـــه هـــوش و خـــلاقــیــتــمـــون از آمــریـــکا بــیـــان بـــدزدنـــمـــون!
والا...