دنیافهمید خیلی حقیراست وقتی گفتم یک تار مویت را به او نمیدهم
@fati98 · ۶۶ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)
دنیافهمید خیلی حقیراست وقتی گفتم یک تار مویت را به او نمیدهم
مدشده ای در شهر به همه می ایی جزمن شاید مقصرمنم که قدیمی ام
قسمت این بود که تا دلسپرده ات میشوم تونباشی این تنهاحرفی است که نبودنت راتوجیه میکند شایدهم مرا ارام
ازمن جدا شدو گفت هرچی ک بوی تورومیداد اتیش زدم اخرش نفهمیدم تونست بدنشو اتیش بزنه یانه
همیشه 2تادسته ادم وجود داره یکی ناز میکنه یکیم محبت اونی ک ناز میکنه همیشه محبت میبینه اونی ک محبت میکنه همیشه تنهای تنهاست مثل من
تواگر ماندنی بودی بایکی ازقبلی ها مانده بودی
گفتند چندسال داری گفتم روزهای غمناک زندگی ام را خط بزنی کودکم
وقتی تمام راه را امدم وقتی تاتو هیچ نمانده بود چه قدر دیر یادش امد خدا که ما قسمت هم نبودیم
خیلی سخته تو خلوتم کلی باهاش حرف میزنم اما موقع دیدنش فقط باید بگم سلام چرا حتی نگام نمیکنه چرا انقدر تنهام چرانمیفهمه ب خاطرش از همه چیوهمه کس گذشتم بچه ها هرکی منو درک میکنه لایک کنه اما ارزوم خوشبختیشه حتی با اون مطمعنم لیاقت اشکامو داره
درمیان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو
به لبخندی این فاصله را برداری
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.
دوستت دارم هایت را باور دارم مانند امضاء های ته نامه ات که می گفتی از خون است اما طعم انار می داد